پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - نقد و تحليل گفتمان امريكايي (٢)

نقد و تحليل گفتمان امريكايي (٢)


آقاي فرد والماير، نويسنده‌ي كتاب «فراتر از شرق‌شناسي» گفته است كه در دنياي فشرده و بدون مرز امروز، برتري و تفوّق فرهنگي و سياسي معنا ندارد و محكوم به شكست است و اگر هم اتفاق بيفتد، احتمالاً به يك سنت‌گرايي نسنجيده و اقتدارگرايانه منتهي شود نظر جناب‌عالي در اين زمينه چيست؟
امريكايي‌ها تاكنون هيچ وقت در معرض ناامني نبوده‌اند حتي در طول دو جنگ جهاني هم به غير از واقعه‌ي «پرل هاربر» كه آن هم كيلومترها دورتر از سرزمين امريكا اتفاق افتاد ـ بيشتر به ژاپن نزديك است تا امريكا ـ هيچ وقت حمله و تجاوزي در داخل كشور امريكا اتفاق نيفتاده، منهاي جنگ‌هايي كه هرازگاهي با مكزيك داشته‌اند كه آن هم امريكا هميشه در نقش مهاجم بود و مرزش تهديد نمي‌شد، لذا واقعه‌ي ١١ سپتامبر براي اولين بار اين احساس ناامني و ترس را در داخل امريكا به وجود آورد و اين ترس به شدت در جامعه‌ي امريكا ارتعاش پيدا كرد و ارتعاشات بيروني آن خيلي گسترده‌تر شد. به اين معني كه بسياري از كساني كه كيلومترها دور بودند از جايي مثل نيويورك، در مناطق غير شهري امريكا هم اين احساس ترس به طور مبالغه‌آميزي به وجود آمد كه ممكن است چنين اتفاق تروريستي در مزرعه‌ي آنها نيز اتفاق بيفتد و تصورات اين چنيني به كرات در مطبوعات محلي امريكا به چشم مي‌خورد.
در مطبوعات محلي داستان‌هاي بسيار خنده‌داري از به وجود آمدن اين تصورات و ناامني‌ها در نامه‌هايي كه به سردبير نوشته مي‌شود يا در خطوط آزاد تلفني شبكه‌هاي راديو تلويزيوني آنها ديده و شنيده مي‌شود. عمري است كه فيلم‌هاي عامه‌پسند امريكايي، داستانش اين گونه است كه يك عده آدم خوب و يك عده آدم بد با هم مي‌جنگند كه اين آدم‌هاي بد مي‌خواهند به شهروندان خود يك جا آسيب برسانند. فيلم‌ها و كارتون‌هاي سوپرمن، بد من و... هميشه دعواي خير و شر بوده كه «خير» معمولاً در قالب نيروهاي پليسي و امنيتي ظاهر مي‌شده است و «شر» هم در لباس افرادي كه يا قيافه‌اشان خارجي نماست يا لهجه‌اشان خارجي است، يعني از كودكي با اين تصورات و تخيّلات بار مي‌آيند، بنابراين تصوير كردن آدمي مثل اسامه بن لادن براي تخيّل جمعي امريكا بسيار آسان است و با آن زندگي كرده‌اند كه اين ترس و نا امني در تسخير افكار عمومي نقش مهمي داشته است. در حال حاضر بزرگ‌ترين متحد بوش و سياستمدار تندرو امريكا مثل ديك چني يا رامسفلد كه يك سياست خيلي افراطي و تندروانه دارند در ميان مردم خيلي محبوب شده‌اند و بزرگ‌ترين حامي اين‌ها افكار عمومي امريكاييان عادي است. بسياري از مشاوران و كارشناسان سياسي امريكا، استادان دانشگاه‌ها، بسياري از كساني كه سال‌ها در موسسات مطالعاتي امريكا كار مي‌كردند، بسياري از روشنفكران عادي امريكا كه طرفدار دستگاه دولتي امريكا هستند، مخالف اين افراطي‌گري مي‌باشند، منتها جرأت بازگوكردن آن را ندارند؛ چون بلافاصله به تكفير و ضد امريكايي و ضد ميهن‌پرستي متهم مي‌شوند به همين دليل امروز سياستمدارِ نوعيِ امريكا، بايد خودش را به جلد يك ميهن پرست (Patriot) واقعي ببرد و اين عمل در
امريكا يك نوع مُد است. كساني كه موضعي خلاف اين ميهن‌پرستي افراطي دارند، خيلي زود از طرف رسانه‌ها محكوم به خيانت و داشتن افكار غيرامريكايي مي‌شوند و اين به شدت با موجي كه در دهه‌ي ٥٠ در رابطه با «مك كارتي» اتفاق افتاد قابل مقايسه است . در دوره‌ي مك كارتي در كنگره‌ي امريكا شورايي درست شده بود كه كارش رسيدگي به جرايمي تحت عنوان اقدامات غيرامريكايي بود. (Unamerican Activities) كه در اين شورا بسياري از روشنفكران و هنرمندان، مثل چارلي چاپلين را به عنوان كساني كه فعاليت ضدامريكايي دارند عملاً محاكمه يا محاكمه غيابي كردند، يعني با كوچك‌ترين شبهه، كسي را كه با تشكل‌هاي كمونيستي همكاري داشت، به محاكمه مي‌كشاندند. در حال حاضر هم‌چنين جوّي در افكار عمومي امريكا ايجاد شده است. من بارها ديده‌ام كه نوام چامسكي را براي مصاحبه به تلويويزيون مي‌آورند و جوّي كه از ابتدا مجري عليه او ايجاد مي‌كند، ديدني است و اين اتهام بر او وارد مي‌شود كه آقاي نوام چامسكي! چرا شما از امريكايي بودن خود متنفريد؟ كه او بايد توضيح دهد كه من يك امريكايي‌ام و مثل تمام شهروندان امريكايي احساس افتخار مي‌كنم. امّا خودم را از سياست‌هاي آقاي بوش مبرّا مي‌كنم. يا مدتي پيش من متن يك مصاحبه‌ي اينترنتي با طارق علي (نويسنده‌ي انگليسي چپ‌گرا كه پس از واقعه‌ي ١١ سپتامبر كتابي نوشته و در آن دولت امريكا را متهم به بنيادگرايي كرده است) را مي‌خواندم او در اين كتاب نوشته است كه دو نوع بنيادگرايي، يعني بنيادگرايي اسلامي و امريكايي با هم در حال جنگ هستند و ريشه‌هاي مذهبي اين بنيادگرايي را هم نشان داده است كه مثلاً جان اشكرافت مسيحي خيلي افراطي دست راست بوش ـ كه چندبار ادعا كرده است «كه من مسيحي باز تولد يافته‌ام.»
و اين اصطلاحي است كه بنيادگراهاي مذهبي در امريكا به كار مي‌برند ـ جالب است كه وقتي با افرادي مثل طارق علي مصاحبه مي‌كنند، از همان لحظه‌ي اول اين سؤال را مطرح مي‌كنند كه تو دشمن امريكا هستي و او بايد به گونه‌اي اين اتهام را سلب كند. بنابراين راه حلي كه زمامداران فعلي امريكايي نسبت به حل اين دو مسأله داده‌اند، يعني بحران هويّتي امريكايي‌ها نسبت به قدرت خودشان و ترديد در مورد امنيت داخلي خيلي ساده است و آن راه حل نظامي‌گري بيشتر، اعمال قدرت هر چه بيشتر در صحنه‌ي بين‌المللي و شيوع انديشه‌ي ملي‌گرايي خيلي افراطي تحت عنوان مهين‌پرست (Patriot) است كه رسانه‌هاي امريكايي به شدت در اين بوق مي‌دمند. در هفته‌هاي پس از واقعه‌ي ١١ سپتامبر چند ميليارد پرچم امريكا فروش رفت كه مردم بر سر در خانه‌ها، روي ميز كار روي ماشين‌هايشان نصب كرده بودند تا نشان دهند كه «ميهن‌پرست» هستند و جالب است كه تمام اين پرچم‌ها ساخت كشور كمونيستي چين بود و چيني‌ها چند ميليون دلار سود عالي از صدور پرچم به امريكا بردند.

من نتيجه‌گيري مي‌كنم كه در امريكا ـ همان طور كه فرموديد ـ دو نوع بنيادگرايي به وجود آمده، لذا مي‌بينيم كه در كنار بحران هويتي، حمله به بحران هويّتي هم مطرح شده، از جمله همين كتاب طارق علي كه ايدئولوژي امريكايي را نقد كرده است. ما مي‌خواهيم بدانيم كه اين هژموني و مأموريت بشر دوستانه‌ي امريكا كه به نظر مي‌رسد اساس‌هاي ايدئولوژيك لازم را ندارد و بيشتر ژئوپلتيك است تا ايدئولوژيك، در هويّت‌سازي آينده با اين مشخصه مهم كه تك گفتاري است، چه نقشي خواهد داشت؟ ادوارد سعيد هويّت آينده‌ي اين روند را شرق‌شناسي ناميده و معتقد است كه منطق گفت‌وگو و سمت و سوي هويّت عوض مي‌شود و گفتمان اروپايي به جاي گفتمان امريكايي به ميان مي‌آيد.
من كاملاً اعتقاد دارم كه هم در نوع گفتمان‌هاي حاكم و هم نوع افكار عمومي در امريكا تغيير و تحوّل روي خواهد داد. اما متأسفانه عاملي كه يك مقدار ما را نسبت به آينده‌ي امريكا بدبين مي‌كند، نقش صنايع فرهنگي امريكاست، يا به طور مشخص رسانه‌هاي امريكايي كه يك نوع نوانديشي و آزادانديشي بود و حتي محافل قدرتمند آن هم خود را ملتزم به اين روحيه مي‌كردند، در حال كمرنگ‌شدن است. آقاي تِتْ ترنر (Tet terner) صاحب يكي از شبكه‌هاي رسانه‌اي امريكا و جهان است(C.N.N) وي به لحاظ فردي در بعضي جاها آدمي روشن‌انديش و بازاست، به عنوان مثال در مساله‌ي خاورميانه و رابطه‌ي اسرائيل و فلسطين اظهارنظري كرده بود، كه اسرائيلي‌ها هم به شدت به او حمله كردند و شارون واژه‌ي مرد احمق را در مورد او به كار برد ـ تحت اين عنوان كه «سرزمين را اشغال كرده‌ايد، مردمي را تحت فشار قرار داده‌ايد و صحبت از صلح مي‌كنيد.» افرادي از قبيل تت ترنر اگر در رأس رسانه‌اي هم باشند به شدت تضعيف شده‌اند و در بسياري از جاها جرأت اعمال فشار ندارند، چون لابي‌هايي هستند كه آن قدر قوي كار مي‌كنند و به يك چيزهايي حكم «تابو» داده‌اند، يعني اگر الان كسي بخواهد نقش امريكا در جهان را زير سؤال ببرد، بلافاصله بر چسب ضد ميهن پرستي (unpatriotic) به او مي‌زنند، يا از آن بدتر انتقاد از صهيونيزم و اسرائيل كار بسيار مشكلي شده، يعني بعد از ١١ سپتامبر و مساله‌ي مبارزه با تروريسم اين كار بسيار مشكل شده و هر نوع انتقاد از اسرائيل حكم تابو پيدا كرده است، يعني الان نقد اسرائيل در رسانه‌هاي امريكا سخت‌تر از نقد دولت امريكا شده است. من به مقاله‌اي اشاره مي‌كنم كه رابرت فيسك نويسنده‌ي انگليسي كه در نشريه‌ي independent قلم مي‌زند، آن را نوشته، وي منتقد رسانه هم هست و مدتي است رسانه‌هاي امريكايي را تحليل محتوايي مي‌كند كه واقعاً در مورد مساله‌ي خاورميانه چگونه عمل مي‌كنند. او به اين نتيجه رسيده است كه انتقاد از اسرائيل در امريكا سخت از انتقاد به امريكا شده است يعني اخيراً اصطلاحاتي كه در اخبار استفاده مي‌شود، اصطلاحات محافل دست راستي اسرائيل است. لذا وقتي گزارش خبري فلان فرستنده تلويزيوني امريكا را در كنار «هاارتص» كه (روزنامه‌ي اسرائيلي) است، قرار مي‌دهيد، مي‌بينيد آن روزنامه‌ي اسرائيلي، به طور منصفانه‌تري خبر را منعكس مي‌كند، تا فرستنده‌ي امريكايي. همين آقاي ادوارد سعيد متني را نوشته بود كه براي چاپ، آن را به هر جايي فرستاد، چاپ نكردند، اما هاارتص آن را چاپ كرد. مثلاً قبلاً صحبت از سرزمين‌هاي اشغالي (oceuPied territories)مي‌كردند، اما رابرت فيسك متوجه شده است كه از اصطلاح (disputed territories) در خيلي از جاها، يعني سرزمين‌هاي مورد مناقشه نام مي‌برند، اصطلاحي كه جناح‌هاي افراطي اسرائيل آن را به كار مي‌برند، در محافل خبري و رسمي امريكا هم همان اصطلاحات استفاده مي‌شود. يا مثلاً (Jewish settlements) به معني اسكان يهوديان در كرانه‌ي باختري، هميشه در محافل خبري امريكايي به همان صورت (Jewish settle ments) به كار برده مي‌شود كه به تازگي مد شده است كه به جاي آن (Jewish neighborhoods) به كار مي‌برند، يعني «محله‌ي يهودي» و در واقع مشروعيت كه مناطق مذكور محله‌هاي يهودي نشين است كه از قديم وجود داشته است. يا وقتي بر كشته شدن شهروندهاي عادي فلسطين اشاره مي‌شود (و توجه داشته باشيد كه يكي از مصاديق تروريسم، ضربه زدن يا كشتن شهروندان عادي و غير نظامي است) محافل خبري امريكايي براي اين كه نگويند اسرائيلي‌ها تروريست هستند، تازگي‌ها براي بيان تلفات مي‌گويند: «غير نظاميان عرب، در خط آتش گرفتار شده و كشته شده‌اند» حالا چه كسي كشته معلوم نيست. اين چرخش گفتماني در رسانه‌هاي امريكايي، وحشتناك است. و نتيجه‌ي اين اعمال آن است كه افرادي مانند بن لادن و القاعده كه گمان مي‌كردند با اين گونه اقدامات تروريستي به فلسطين و خلق فلسطين خدمت مي‌كنند، بزرگ‌ترين خيانت را كردند، يعني در حال حاضر جامعه‌ي مسلمان ساكن در امريكا، چوب امثال القاعده را مي‌خورد، چون جوّ آنجا يك جوّ ضد اسلامي شده است، تا حدّي كه «جري وانيز» كشيش باپتيست جنوبي به خودش جرأت مي‌دهد كه پشت ميز خطابه برود و به مقدسات مسلمانان و شخص حضرت محمد(ص) يك لقب بسيار شنيع و شرم آور بدهد و علناً به ايشان توهين كند. البته خيلي از رهبران مذهبي مسيحي و كليساها اعلاميه دادند و اعلام برائت كردند، اما همين كه چنين فردي جرأت مي‌كند اين طور عليه اسلام صحبت كند نشان دهنده‌ي آن است. كه جو مساعد است چه كسي اين جو را به وجود آورد؟ آرشيتكت اصلي آن آقاي بن لادن بود و بعد از او هم آدم‌هاي افراطي دست راستي كه دستشان در دست لابي صهيونيست‌ها بود به اين جو دامن زدند.

اين كه فرموديد آرشتيكت اين قضيه شخص بن لادن بوده، شكي نيست، اما اين ديدگاه هم وجود دارد كه اين يك روند نيست و ريشه‌ي تاريخي هم دارد، يعني نگاه غرب به فرهنگ شرقي و اسلامي همواره توام با ترس از اسلام و چيزهاي اسلامي بود و از قديم الايام تا حال اين ترس براي غرب وجود داشته است. اكنون سؤال اين است كه آيا ريشه‌هاي تاريخي روندي كه ذكر كردم در ارتباط با اين اتفاق جديد، يعني ظهور شخصي به نام بن لادن قابل مقايسه هست؟ در واقع آيا مي‌توان نتيجه‌ي عكس هم از اين توضيح شما گرفت؟
اگر به چندين دهه‌ي قبل برگرديم غربي‌ها هميشه بزرگ‌ترين تهديد را از طرف جامعه‌ي اسلامي مي‌دانستند، جنگ‌هاي صليبي را به راه انداختند، به حضرت محمد(ص) ـ نعوذبالله ـ لقب پيامبر دروغين دادند. به نظر من قائل شدن به اين ويژگي‌هاي فرهنگي و جوهر در تمدن شرقي وغربي از نظر تحليلي غلط است. همان‌طور كه نمي‌شود براي تمدن اسلامي و دنياي اسلام يك تحليل جوهرگرا ارايه داد و گفت. مثل بسياري از تحليل‌گران غربي مغرض كه مرتبا مي‌خواهند از اسلام تصوير بدي بدهند و اين كه هر جا مسلمانان هستند مي‌خواهند دولت دموكرات بسازند، آدم‌هاي متعصب و ضدزن هستند و تمام كليشه‌هايي كه در مورد مسلمانان مي‌دهند را جزيي از جوهره‌ي تمدني مسلمانان مي‌دانند. عكس اين را هم ما نبايد به مسيحي‌ها يا تمدن غربي نسبت دهيم. بله، آنها هم در گذشته‌ي تاريخي‌اشان مواردي را داشته‌اند كه به‌شدّت عليه دنياي اسلام صف‌بندي كرده و يك گفتمان اسلام‌ستيزي خيلي قوي ايجاد كردند، اما اين چهره و گفتمان تغيير كرده بود و تغيير هم مي‌كند.

جناب‌عالي به عبارات جنگ صليبي اشاره كرديد كه بعد از ١١ سپتامبر هم به‌كار رفت و البته آقاي بوش عذرخواهي كرد. در يك مقطع اين عبارات اصلاً در ادبيات سياسي امريكا و دولت‌مردان آن باب شده بود.
البته اين عبارات تأثير خودش را گذاشت.

بله، البته همان‌طور كه عرض كردم آقاي بوش اشتباه خودش را زباني توجيه كرد، اما در مقابل افغان‌ها هم حمله‌ي امريكا به كشورشان را صليبي قلمداد كردند. آيا مي‌توان گفت كه هنوز روح صليبي در غرب در امتداد آن امريكا فعال است؟
من به‌تازگي به امريكا سفر نكرده‌ام، اما اطلاع دارم كه جوّ كاملاً عليه مسلمانان است، مثلاً امريكايي‌ها يك دوره بعد از گروگان‌گيري ايران در اوايل انقلاب، كمي احساسات ضدايراني داشتند ـ ايرانيان نه لزوما عرب ـ اما در حال حاضر هركس را كه يك مقدار تشخيص بدهند خاورميانه‌اي است به يك طريقي آزار مي‌دهند، كما اين‌كه موارد مضحك زيادي را خواندم كه مثلاً تعدادي سيك را به قصد كشت كتك زده بودند و هرچه آنها مي‌گفتند كه ما سيك هستيم و مسلمان نيستيم آنها در جواب مي‌گفتند، نه‌تنها عمامه داريد، بلكه رنگ چهره‌تان هم مثل آنها (اعضاي القاعده) است، يعني امريكايي‌هاي عادي تفكيك هم نمي‌توانند بكنند. يعني همين كه بدانند عمامه سمبُل روحانيت است (آن هم دنياي شيعه) برايشان كافي است. اين جو متأسفانه ايجاد شده است. يعني اگر يك دختر محجبه‌ي ايراني بخواهد براي تحصيل از خانه خارج شود، تصور كنيد كه تحت چه فشاري است.

البته ما اين مسايل را در خارج از جامعه‌ي امريكا و در مقايسه با آن تحليل‌هايي كه طيف‌هاي نزديك به امريكا دارند، واقع‌گرايانه‌تر تحليل مي‌كنيم. مثلاً گزارش‌گر برنامه‌ي تلويزيوني (بي.بي.سي) را ديدم كه در يكي از برنامه‌ها سؤالي را از راهپيمايان معترض به سياست‌هاي امريكا نسبت به مسأله‌ي خاورميانه در اروپا مطرح كرد و پرسيد كه آيا مردم امريكا در مورد مسايل خاورميانه بيش از حد ساده‌نگر نيستند؟ روي اين ساده‌نگري زوم (Zoom)كرده بود و سمت و سوي گزارشش را متوجه پيش‌زمينه‌هاي داخلي امريكا كرده بود و اين شايد نهايت تحليلي است كه او توانسته به عنوان يك ژورناليست ارايه بدهد.
من كاملاً موافقم. هميشه بهترين شيوه‌هاي تبليغاتي، شيوه‌هايي است كه از آن‌چه موجود است، عملاً استفاده كند و از صفر نسازد. فرض كنيد در جامعه‌ي آلمان زمانِ قدرت‌گيري نازي‌ها زندگي مي‌كنيد، بالاخره مردم عادي آلمان يك نگرش خاصي نسبت به يهودي‌هاي ساكن در آن‌جا دارند و انواع و اقسام پيشداوري‌ها را در مورد يهودي‌ها دارند خوب يك گروه سياسي اگر بيايد از اين پيشداوري‌ها استفاده كند، خيلي موفق‌تر است. چرا، مثلاً همين تبليغات را عليه كولي‌ها نكردند كه آنها هم يك اقليت بزرگ در آلمان هستند، اما در مورد كليمي‌ها توانستند يك تئوري توطئه‌ي بزرگ بسازند و افكار عمومي هم بسيار مؤثر بود. بنابراين شيوه‌هاي مناسب تبليغي هميشه از اين پيشداوري‌ها استفاده مي‌كند و اين پيشداوري‌ها هم همواره در جوامع غربي وجود دارد. و اين پيشداوري‌ها در مورد دنياي اسلام و مسلمانان هم مطرح بوده است. مضاف بر اين كه من موافق با آن تحليل‌گر بي.بي.سي هستم كه امريكايي‌ها اصولاً خيلي ساده‌انديشند و دركشان از دنياي بيرون بسيار ساده است و آن پيچيدگي، درك و عمق فهم و ظرافت اروپايي‌ها را ندارند. من در برخوردهاي شخصي‌ام با دانشجويان اروپايي، به دانشجويان مثلاً فرانسوي و ايتاليايي برخوردم كه حتي دكتر مصدق را مي‌شناختند. در اين حد راجع به تاريخ ايران مطالعه داشتند، در حالي كه الآن اگر از يك امريكايي بپرسيد كه شاه سابق ايران چه كسي بوده، نمي‌داند، يادشان رفته. يا در دوره‌ي گروگان‌گيري هم اسم حضرت امام را مي‌شناختند، اما اگر الآن بپرسيد احتمالاً خيلي‌هايشان نمي‌دانند و به ياد نمي‌آورند. الآن بن‌لادن را همه مي‌شناسند، اما خيلي زود فراموش مي‌شود، چون مردم امريكا لحظه‌اي و شناور زندگي مي‌كنند و همان‌طور كه شما هم در ابتداي جلسه اشاره كرديد آن درك و نگاه تاريخي را ندارند و هميشه در حال و آينده زندگي مي‌كنند. بنابراين زياد برايشان مهم نيست كه در دنيا چه مي‌گذرد.

*توضيح ضروري
در نخستين بخش از گفت‌وگو كه هفته پيش از نظرتان گذشت، پاراگراف آخر از اولين ستون صفحه ٩ تا پايان پاراگراف (شكسپير تعبيري دارد... در آينده پيش‌بيني كرده است.) اظهار نظر مصاحبه كننده است كه چون با حروف سياه مشخص نشده بود، اشتباها جزو اظهارات و پاسخ‌هاي آقاي دكتر سيد امامي درج شده بود كه ضمن عرض پوزش بدينوسيله تصحيح مي‌شود.